چگونه ایرانیان برتری سیاسی خود را به برتری فرهنگی مبدل کردند/بخش اول

«جغرافیایی» مفهومش روشن است؛ اما منظور از «فرهنگی»، گسترش نفوذ معنوی یک تمدن به آن سوی مرزهای خود است.
مرحوم دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن کشورهایی که دارای تمدن دیرینه بودهاند و خارج از مرزهای خود در سرزمین های دیگر تأثیرگذار شدهاند، میتوان گفت که دارای دو قلمروند: جغرافیایی و فرهنگی. «جغرافیایی» مفهومش روشن است؛ اما منظور از «فرهنگی»، گسترش نفوذ معنوی یک تمدن به آن سوی مرزهای خود است.
ایران یکی از کشورهایی است که در سراسر تاریخ خود دو قلمرویی بوده است. از همان آغاز حکومت هخامنشی که نخستین امپراتوری جهان خوانده شده است، این کشور، خارج از خاک اصلی خود، دارای تعدادی سرزمین وابسته گردید که فهرست آنها در «سنگنوشته بیستونِ» داریوش و «کتیبه خشایارشا» و نیز نوشتههای هرودُت آمده است، و اینها از سیحون تا مدیترانه و از سند تا دریای عمان، و در آفریقا تا حبشه و لیبی را در بر میگرفته.
در زمان پارتیان و ساسانیان نیز بخش عمدهای از همین سرزمین های وابسته حفظ گردید. ایران از همان زمان که پا به صحنه جهانی نهاده، دارای دو شاخصه اصلی بوده است: یکی آنکه در میان سه قاره، یعنی آسیا و اروپا و آفریقا قرار داشته، و این او را از موقعیت جغرافیایی ممتازی برخوردار میداشته.
بعضی عوامل مساعد دیگر نیز دست به دست هم دادند و او را طی بیش از هزار سال، مهمترین کشور غرب آسیا کردند. بدینگونه نفوذ سیاسی و فرهنگی او بر پهنه وسیعی گسترده شد.
شاخصه دیگر آنکه در میان تمدن های دیگر که همگی چند خدایی بودند، او به یکتاپرستی روی برد. اهوره مزدا یک پروردگار عرفانی است.
نظام هستی را در کلیت خود رهبری میکند و آدمیان موظفند که با اعمال نیک خود، در امر پیروزی نیکی بر بدی مشارکت جویند. تأثیری که آیین مزدایی در جهان گذارده، باید آن را از این زاویه نگریست.
میتوان گفت که او نوعی عرفان دینی را پایهگذاری کرد. نخست شائبه گزندآفرینی را از دامن پروردگار زدود؛ سپس آفرینش را از مداخله در جزئیات که مستلزم خردهبینی است، معاف داشت و آدمیان را در تعیین سرنوشت خود دخیل شناخت.
این جهانبینی دینی مطابقت با آب و هوا، اقلیم، موقعیت جغرافیایی و ویژگی طبع ایرانی داشته است. زرتشتیان گویا این ویژگی را داشتند که نخواسته باشند دین خود را به دیگران سرایت دهند.
دینی بود وابسته به خاک «ایرانشهر» و همه کوشش بر آن بود که از تعرض بیگانگان مصون بماند. نکته دیگر این است که آیین زرتشتی بیش از حد به خود اطمینان داشت؛ زیرا از بنیادهای طبیعی مایه میگرفت و خود را به همان اندازه طبیعت پایدار میشناخت.
از این رو از یک پشتوانه نیرومند که هنر باشد، غافل ماند. هیچ دین بزرگی خود را از نوعی از هنر بی نیاز ندیده است.
در اسلام هم که هنر جای نمایانی نداشت، عرفان و شعر نقش آن را برعهده گرفت. غفلت زرتشتیگری از این اصل موجب گشت که چون فرو افکنده شد، از پشتیبانی هنر در ادامه خود محروم ماند.
سیادت فرهنگی در دوران بعد از اسلام، ایرانی از پای درنیامد، بلکه سیادت سیاسی را تبدیل به سیادت فرهنگی کرد. در این زمان، یکپارچگی کشور از دست رفته است.
نیرویی در کار نیست که از مرزها در برابر هجوم بیگانه دفاع کند. از این رو روشی دیگر در کار میآید، یعنی دفاع از «ایرانیت»، جای دفاع از «خاک ایران» را میگیرد.
دفاع از ایرانیت موضوع مبهمی است؛ ولی هست، و آن عبارت است از پایبند ماندن به بعضی از بنیادها. چون بازوها برای دفاع از شخصیت، پس از تلاش زیاد کاری از پیش نبرد، این مأموریت به عهده فرهنگ گذارده شد، و بیش از هر چیز شعر وارد میدان گردید.
این سؤال بزرگ هست که ایرانی که در دوران پیش از اسلام محصول شعری بسیار کمی داشت، چگونه شد که در این زمان سیل شعر را جاری گردانید؟ سعدی این بیت را در حق خودش گفت، ولی در مورد ایران هم صدق میکند: همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت از آنجا که زبان فارسی و فرهنگ شعری در سیر تاریخی ایران نقش بسیار مهمی داشته، قدری بیشتر بر سر آن درنگ میکنیم.
از قرن سوم هجری که زبان فارسی دری در عهد سامانیان شروع به بالیدن کرد، سرنوشت این بخش از خاک به نحو دیگری رقم خورد. روز بزرگی بود روزی که یعقوب لیث به محمد وصیف گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟» یعنی زبان عربی (تاریخ سیستان).
فارسی از آن پس چنان به سرعت رشد یافت که چنین شتابی در جهان بینظیر بوده است. گواهش خیل شاعران عصر سامانیاند که طی پنجاه سال، این زبان را چه از لحاظ کمّی، چه از لحاظ کیفی، به پایهای رساندند که در کشور دیگری چند قرن زمان میگرفته.
تنها رودکی، یک رقم افسانهای از شعر به او نسبت دادهاند و عجیب است که همین تعداد اندک شعر باقی مانده از این دوره، در رسایی و عمق معنا با دوران پختهای از شعر فارسی که قرن هفتم و هشتم باشد، برابری میکند و میتوان گفت که تعدادی از مفاهیم اصلیی را که بعدها در هزاران بیت از شاهکارهای فارسی پراکنده شدند، در بر دارد. زبان فارسی در اندک مدتی بانفوذترین و گستردهترین زبان در نیمی از آسیا گردید.
علت این نفوذ وسیع و شتابان برای آن است که از لایه ضمیر انسانی خبر بازمیآورد و پیشاز آنکه زبان امر و نهی باشد، زبان جوشش و رویش است؛ زبان عشق میشود؛ این است که از دروازه چین تا آسیای صغیر و از آسیای میانه تا بخشی از شبه قاره هند را در حیطه نفوذ خود میگیرد. درها به رویش باز است، برای آنکه به نهانیترین سؤال های درونی انسان پاسخ میدهد.
گسترش زبان فارسی در چنین پهنه وسیعی، فقط به اتکای خودش بود. نه پشتوانه اقتصادی داشت و نه توان سیاسی (مانند انگلیسی امروز).
نیاز ملی و قابلیت مردمش بود که فی المثل کتابی چون شاهنامه را پدید آورده، و چند قرن بعد فردی چون شمس الدین محمد حافظ را پرورانده که گویا بشود گفت گوینده دیگری در جهان نیامده است که چون او به آن همه ظرایف فکری بشری دسترسی یافته باشد. زبان فارسی این خاصیت را داشته که جذب کننده و رام کننده باشد.
همه مهاجران یا مهاجمانی که به این خطه روی آوردهاند، پس از چندی جواز شهروندی خود را از او گرفتهاند. معروف است که محمود غزنوی چهارصد شاعر در دربار خود داشت (رقم اغراقآمیز)؛ او با آنها چه کار داشت؟
میخواست آنها رابطه او را با مردم برقرار نگاه دارند، در عین حال آنقدر زیرکی و حسن تشخیص داشت که به روایت نظامیعروضی چون شعری از شاهنامه در برابرش خواندند، بگوید: «مردی از او همی زاید!» (چهار مقاله) و این بهترین تعریفی است که از شعر بتوان کرد. چرا هندی ها در دورانی از تاریخ زبان خود را رها کردند و به فارسی شعر گفتند؟
نزد آنان، تکلم به فارسی جزو اعیانیت و روشنفکری بود. چرا نخبگان آسیایصغیر (ترکیه عثمانی) تسلی خاطر خود را در شعر فارسی میجستند؟
جواب آن است که هرچه در هر زبان راجع به سرنوشت بشر و مفهوم زندگی و مرگ گفته شده، شیرینترین آن در فارسی نیز آمده است. زبان شعر زبان شاعرانه فارسی البته زبان علم نیست، زبان اقتصاد هم نیست.
فراتر از علم حرکت میکند. آنجا که دیگر علم نمیتواند به عطش درونی انسان پاسخ بدهد، شعر فارسی وارد میشود.
علم جنبه ابزاری دارد. برای بهبود زندگی مادی انسان بهکار میرود و بسیار سودمند است؛ ولی شعر انسان را به وطنی دیگر دعوت میکند که گرچه دست نیافتنی است، در بطن نیاز انسان وجود دارد.
زبان شعر زبان کائناتی است، زبان همبستگی انسانی، زبان «آشیانه سیمرغ». آیا آدمیزاد که دستخوش عوارضی چون بیماری و پیری و ناکامی و مرگ است، آرزو نمیکند که بر فراز آنها مأوایی بجوید و لااقل از آن صدایی بشنود؟
شعر فارسی علاج هیچ یک از این عوارض چون بیماری و پیری و ناکامی و مرگ را به دست نمیدهد؛ ولی میگویدکه میشود با آنها رایگان شد. مسأله این است: رایگان شدن با نارایگانیها.
حتی با مرگ که زال دربارهاش میگفت: همه کارهای جهان را در است مگر مرگ را کان در دیگر است (شاهنامه) زبان دیگری نمیشناسیم که آن همه نقش چندگانه در سرنوشت ملتش ایفا کرده باشد، آن گونه که فارسی کرده. فارسی نه تنها وسیله تفهیم و تفهم بوده است، بلکه نگهبانی قومیت، استقلال، آزادگی و فرهنگ را هم برعهده داشته، و طی قرون پرحادثه و در شرایط ناآرام، مردمش را با زندگی در حال آشتی نگاه داشته.
اگر این نرم داروی شاعرانه، در روح مردم ما تزریق نشده بود، کشیدن بار زندگی با آن همه ناهمواری ها مشکل میشد. شعر فارسی علاوه بر خود شعر، بار سنگین تاریخ و حکمت و هنر را نیز بر دوش کشیده؛ زیرا فلسفه و موسیقی و نقش به چشم مساعد نگریسته نمیشدهاند.
از همه اینها گذشته، زبان فارسی دنیای باستانی را با دنیای بعد از اسلام اتصال داد. زمانی یک ایرانی از یک دانشمند مصری پرسیده بود: «چه شد که به کلی از تمدن بزرگ گذشته خود بریده شدید؟» و او جواب داده بود: «برای آنکه ما کتابی چون شاهنامه نداشتیم!» در واقع همان یک کتاب شاهنامه قادر بود که دو «قاره زمانی» را به هم پیوند دهد.
او موجب بازیافت دوران گمشدهای گشت که پر از یادها و عبرت ها بود. کل ادب فارسی طی این هزار ساله، گواهی دارد که چقدر این دوران بازیافتة باستانی واجد ارزش بوده؛ زیرا همه بزرگان دیگری که آمدند، از سنایی تا حافظ، میتوان گفت که اگر شاهنامه نیامده بود و نفخه دیرینه در آنها ندمیده بود، چگونه میشد پنداشت که به صورت کنونی زبان به سخن میگشودند؟
اینکه چرا ایرانی در دوران بعد از اسلام این گونه «شعر پرور» شد، موضوع معنیدار و دامنه داری است، و بحثش را باید جداگانه پیش آورد. با این حال، نباید جوانب دیگر فرهنگی را نادیده گرفت.
حضور ایران یک «مجموعیت» است. یک طیف خاص که انحنا و لطافت را در درون تمدن های دیگر دوانیده است.
نگاه کنید به خط نستعلیق فارسی بر در و دیوار فرغانه و دهلی و قسطنطنیه، معماری «تاج محل» و «الحمرا»ی اسپانیا. با همه مخالفت هایی که از لحاظ سیاسی در دو قرن اخیر صورت گرفته است، هنوز نتوانستهاند آثار آنها را بزدایند.
بیشتر از همه غفلت و رخوت خود ما بود که چهره تمدنی ایران را در خارج در زیر غبار نگاه داشته است. نقش ایران در تمدن اسلام درست نمیتوان برآورد کرد از کی(بگیریم لااقل از سه هزار سال پیش به این سو)، ایران در صحنه جهانی نقشآفرین بوده است.
هر آیین بزرگ باید گفت که مرکب از دو عنصر است: یکی خود آیین و دیگری تمدنی که در سایه آن پرورده میگردد. وقتی میرسیم به اسلام، باید ارزیابی کرد که ایران چه سهمی در«تمدن اسلام» داشته است.
به کتاب ها، بناها، نسخههای مذهّب، تا حتی برسد به قالی ها نگاه کنیم. حتی میخواهم از طبخ نام ببرم که یکی از نشانههای تمدن شناخته شده است.
تمدن ایران این خصوصیت دیگر هم داشته: در عین آنکه از جانب مردمش در حرکت بوده، از جانب عناصر سیاسی و متعصبان سرکوب میشده. البته او این اندازه بنیه داشته که پویای خود را از این تقابل بگیرد.
آنگاه که یک راه بسته میشده، راه دیگری در پیش میگرفته. برای مثال اگر فکر در زمان صفویه دستخوش رکود شد، در عوض، معماری و نقش رونق گرفت.
این بیت معروف جامی نیز میتواند زبان حال تمدن ایران باشد: پریرو تاب مستوری ندارد چو در بندی، سر از روزن برآرد سایر شئون فرهنگی ایران نیز به کمک زبان فارسی به شکفتگی آمدند. آداب و آیین ها با شعر زنده نگاه داشته شدند.
موسیقی با شعر و ترانه همراه شد، و کتاب های شعر بودند که نقاشان را به نگارگری و تذهیب تشویق کردند. از همه دامنهدارتر آن بود که شعر نفوذگذار اول بر روحیه ایرانی گشت؛ زیرا هم پناهگاه قرار گرفت و هم وسیله دفاع.
ادامه دارد